قرآن، تنها راه نجات بشر
اسلام دین شادی، انسانیت، محبت، خوشبختی و خردورزی است.

جریان محبت در آفرینش



نگاهی که عارفان به مسألة خلقت بر پایه محبت دارند، نگاهی دلنشین و دلچسب است؛ همان که گفتند:

در ازل پرتو حسنت ز تجلی دم زد 

            عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد[1]

در متون دینی و مذهبی ما نیز چنین سخنانی وجود دارد و اساساً ارباب عرفان و معرفت این مفاهیم را از محتویات دینی استخراج کرده‌اند و چنین نغز و شیرین در قالب ادب منتقل نموده‌اند. این مبحث که اساس و ریشة اصلی آفرینش محبت است و فرازها و بخش‌هایی دارد که بی‌تردید دور از دسترس عمدة انسان‌هاست. یعنی فراخنای این موضوع که جذبة حبّی ذات حق، سلسله‌جنبان خلقت است، بحث بسیار دشوار و پیچیده‌ای است. این که خداوند فرمود:

 «کُنْتُ کَنْزاً مَخْفِیّاً فَاحْبَبْتُ أنْ اعْرَفَ فَخَلَقْتُ الْخَلْقَ لِکَیْ اعرَفَ»[2].

من گنج پنهانی بودم و دوست می‌داشتم که شناخته شوم، آن‌گاه مخلوقات را آفریدم تا به این مقام بلند شناخت و معرفت نائل شوند.

به بیان اهل دل، موضوعی بسیار دیریاب است و پهلوانان میدان عرفان در این وادی پا نهاده‌اند و سخنانی گفته‌اند که اکنون از بحث ما خارج است. پس ساحت اول جریان محبت در هستی، جوشش محبت در ذات پاک حضرت سبحان است.

این محبت در دومین مرحله از سرچشمة اصلی‌اش یعنی خداوند متعال به سوی خلق جریان یافت و در گام سوم نیز هنگامی که بندگان با این محبت الهی نواخته شدند، تمایل یافتند آن‌ها نیز این عشق را تجربه کنند، پس دلدادة حضرت محبوب شدند و نوای  «یُحِبُّهُمْ وَ یُحِبُّونَهُ»[3] (آن‌ها را دوست دارد و آنان [نیز] او را دوست دارند) نواخته شد؛ به تعبیر شاعر:

عاشقی گر زین سر و گر زان سر است  

           عاقبت ما را بدان سر رهبر است[4]

در نهایت، چهارمین ساحت محبت، جریان یافتن آن میان آدمیان بود که پیوندها را مستحکم کرد و جامعة بشری را قوام بخشید و سرانجام چهار ستون بنای محبت در آفرینش استوار باشد و همچنان پابرجاست.

از رشحات این جریان محبت در هستی، حبی است که خداوند در فطرت و ذات آدمیان قرار داده است و از اصیل‌ترین غرایض و تمایلات درونی انسان‌ها به حساب می‌آید و آن نیست مگر «حب نفس»؛ یعنی محبت انسانی به خویشتنِ خویش. این حب ذات و محبت انسان به خویش در واقع عامل و انگیزه بقای انسان است زیرا با وجود آن می‌توان زندگی را با تمام سختی‌ها و دشواری‌هایش پذیرفت. اگر آدمیان خودگرا نبودند و این خوددوستی را نداشتند شانه‌هایشان زیر بار رنج‌های زندگی خمیده می‌شد ولی با وجود «حبّ نفس» تمام این مصایب را تحمل می‌کنند:

من که ملول گشتمی از نفس فرشتگان 

         قال و مقال عالمی می‌کشم از برای تو[5]

 

برگرفته از کتاب بت نفس اثر دکتر محمد علی انصاری



[1] حافظ شیرازی، دیوان اشعار، غزل152، ص124.

[2] محمد باقر مجلسی، بحارالانوار، ج84، ص199.

[3]مائده، 54.

[4] مولوی، مثنوی معنوی، دفتر اول، ص10، بیت111.

[5] حافظ شیرازی، دیوان اشعار، غزل411، ص313. 

[ شنبه ٥ امرداد ۱۳٩٢ ] [ ۱٢:۱٧ ‎ب.ظ ] [ جلیل اژدرپور ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Weblog Skin :.
درباره وبلاگ

مولای یا مولای انت المولا و انا العبد و هل یرحم العبد الا المولا...
نويسندگان
موضوعات وب
صفحات اختصاصی
امکانات وب