قرآن، تنها راه نجات بشر
اسلام دین شادی، انسانیت، محبت، خوشبختی و خردورزی است.

گفتاری خواندنی از دکتر الهی قمشه ای


به نام خدا. همه دارند از او صحبت می‌کنند، سمفونی آفرینش به نام اوست و اگر ما اسم خودمان را ببریم می‌گویند این غریبه است نامحرم است و بیگانه است، اصلاً اسرارشان را به ما نمی‌گویند. چرا سکوت کردند درخت‌ها زمین آسمان ماه خورشید؟ چرا با ما حرف نمی‌زنند؟ برای این که ما محرم نیستیم ما داریم اسم خودمان را می‌بریم. وقتی که می‌پرسند شما که هستید شخص می‌گوید: بسم الله الرحمن الرحیم حسن!! بعد از اسم او اسم خودش را هم می‌برد. مقصود از بسم الله این است که ما نباشیم:

گفت لبم ناگهان          نام گل و گل ستان       آمد آن دل ستان         کوفت مرا بر دهان                    گفت که سلطان منم           جان گلستان منم            حضرت چون من شهی          آن گه یاد فلان

 اگر ما بخواهیم که اسرار آفرینش را درک کنیم باید به نام او بخوانیم: «اقرا بسم ربک الذی خلق». راهنمایی کردند که اگر خواستی کتاب تدوین را بخوانی آن چنان که کتاب تدوین با بسم الله شروع می‌شود و به نام باید بخوانیم . دنبال این نیستیم که از این دریای رحمت یک برکتی به ما برشد ، یک گوهری بیرون بیاوریم معرفتی به دست بیاوریم . بنابراین آن هم که کتاب مکنون است این که ما می‌بینیم الفاظ و عبارات است انه لقران الکریم خیلی بخشنده است ولی برای کسانی که محرم شده باشند به آن درگاه انه لقران الکریم لا یسمه الا المطهرون فقط انسان‌های پاک دستشان به او می‌رسد بنابراین اگر بخواهیم به قول شکسپیر گفت که اگر ما از غوغای عالم کثرت خلاص شویم یا به قول سنایی عروس حضرت قرآن نقاب آن گه بر اندازد که دار الملک معنا را مجرد بیند از غوغا اگر از این غوغاها خلاص بشویم سخن شکسپیر است که آن وقت درخت‌های هزار تا زبان پیدا می‌کنند با شما حرف می‌زنند جویبارها کتاب می‌شوند برای شما سنگ موعظه می‌کند شما را و خیر و خوبی را در همه چیز می‌بینید و آن عروس حضرت قرآن را کی‌ می‌توانید ببینید موقعی که مجرد باشد از غوغا دل اگر دل ما مرکز خیالات و اوهام باطل خودمان باشد و هزار تا دیو و جن و پری در آن باشند طبیعتاً آن جا آن صاحب جمال حجابش را بر نمی‌دارد عروس حضرت قرآن نقاب آن گه بر اندازد که دار الملک معنا را مجرد بیند از غوغا بنابراین هم کوک شویم با آفرینش چون ما انسان‌ها را در یک کوکی آفریدند همان طور که سازها کوک می‌شود انسان‌ها هم یک کوکی دارند کوک ما انسان‌ها کوک آدمیت است کوک حضرت آدم این که می‌کویند مثل آدم صحبت کن و راه برو و آدم باش یعنی آن نمونه کاملی که مثل اعلای نوع انسانی است آن اوصاف و کمالات باید در تو باشد آن کوک را از تو قبول می‌کنند . اگر از آن کوک خارج شدی صداهای ناموزون می‌کنی و غلط است صحبت کردنت غلط است خواندن و نوشتنت غلط است ، هر کاری کنی باطل است مثلاً یک سازی وقتی کوک نباشد هر چه هم نوازنده استاد باشد موسیقی خوب نمی‌شود پردگیانی که جهان داشتند راز تو در پرده نهان داشتند از ره این پرده فزون آمدی لا جرم از پرده برون آمدی دل که نه در پرده وداعش نکن دلی که در پرده نیست اصلاً خداحافظی هم نمی‌خواهد با آن بکنی آن دل نیست ده است ده بود آن نه دل که اندر وی گاو و خر بینی و ضیاء و عقار دلی که در آن گاو و گوسفند و آپارتمان و زمین سود و سودای عالم است آن دهات است دل نیست ده است دل که نه در پرده وداعش نکن هر چه نه در پرده سماعش نکن دست جز این پرده به جای نزن خارج از این پرده نوایی نزن این پرده آدمیت است از کسی پرسیدند که خوشبخت‌ترین زن عالم که بوده گفت ، حوا گفتند چرا ، گفت برای این که شورش آدم بوده ، خیلی مهم است که آدم آدم باشد وقتی که شیطان و آدم هر دو خطا کردند و ذلتی از آن‌ها به ظهور رسید شیطان را که صدا کردند مثل آدم حرف نزد مثل خودش حرف زد گفتند که چه چیز منع کرد تو را که سجده کنی شروع کرد سر کشی کردن و من بهترم تازه حرف‌های دیگر هم زد ، فبه عزتک لاغوینهم اجمعین همشان را اغوا می‌کنم . این طور حرف زدن آدم را بیرون می‌کنند اما آدم را که صدا کردند با حوا آن‌ها مثل آدم حرف زدند گفتند شما چرا گناه کردید سرشان را انداختند پایین گفتند که ربنا اننا ظلمنا انفسنا ببخشید ما ظلم کردیم خطا کردیم . فرق آدم با شیطان اینجا معلوم می‌شود که شیطان گردن دیگری می‌اندازد ولی انسان بار مسئولیت را به دوش می‌کشد . حالا علاوه بر کوک این قرآن شراب هم است که بنوشیم و آن چنان سمت شویم که اسم خودمان را هم فراموش کنیم در حالت مستی انسان می‌تواند آفرینش داشته باشد تمام آفرینش‌های هنری برای آدم‌های مست است آدم‌هایی که هوشیار هستند حواسشان جمع است به این کارها نمی‌رسند اگر هم چیزی بیافرینند رایحه نفس و بوی ناخوش انیت ما در آن است . بسم الله درس اول همه معارف بشری است می‌خواهید ریاضیات و علوم کار بکنید ، می‌خواهید وارد عالم هنر شوید ، درس اولش بسم الله ،چرا برای این که درس اولش این است که تو نباشی اگر تو باشی عنیت و هواهای خودت را می‌خواهی بروز بدهی آن کسی که ما ینطق عن الهوی است یک چنین موزه آثار هنری به صورت کلمات عرضه می‌کند ، اگر آن هم می‌خواست از هوای خودش صحبت کند این آثار پدید نمی‌آمد . بنابراین درس اول موسیقی این است که من نیستم به قول مولانا مطربا راه عدم زن زان که هستی زهر توست برای این که وقتی گفتی من هستم این باید خون جگر بخوری برای اینکه وقتی تو هستی یکی دیگر هم است . آن بهتر از تو می‌خواند و باید غصه بخوری و از میدان به در شوی هزار مشکل داری ، مطرب هم بخواهی بشوی ، مطرب باید طرب داشته باشد که به دیگران بدهد. تو که می‌خواهی طرب ایجاد کنی اگر خودت هزار مشکل داشته باشی نمی‌توانی که مطربا راه عدم زن زان که هستی زهر توست چون که هستی خائف است و هیچ خائف نیست شاد تو که شاد نیستی نمی‌توانی نوازنده خوبی بشوی درس اول خلاقیت این است که تو نباشی اندیشه شهرت و نام و ثروت و سودا و همه را فراموش کنی . کسی به شهرت می‌رسد که نمی‌داند شهرت چیست بروید بگردید در عالم آن کسانی مشهورترین اشخاص عالم بودند که هیچ در سودای شهرت نبودند . شهرت یعنی درخشش ؟؟؟؟؟؟؟؟؟ یعنی تمامیت نور بنابراین شهرت شعاع درخشش آن آدمی است که به یک کمالی رسیده احتیاجی به تلاش ندارد که ما چه کار کنیم و در کدام مجله چاپ کنیم کجا تیراژش بیشتر است با کی مصاحبه کنیم که اسممان علم شود این کارها را نکنید فقط از هنر بگویید ای عروس هنر از بخت شکایت منما حجله حسن بیاور که داماد آمد دامادش آماده‌اش شما عروستان را آماده کنید داماد آماده است بنابراین این بسم الله چیز کوچکی نیست همه هستی ما است این که گفتند تمام قرآن بر اساس بسم الله است راست است منتها نه این بسم الله که ما می‌گوییم یا بر حسب بعضی ملاحظات ممکن است بر زبان بیاوریم نه حقیقت آن است که مولانا می‌گوید که همه سنت این بوده که بگویند به نام خداوند جان و خرد به نام خداوند جان آفرین، به نام آن که هستی نام از او یافت ،چرا مولانا گفته بشنو از نی برای این که نی همان حقیقت بسم الله را گرفته نی یعنی من نیستم بشنو از نی یعنی بشنو از آن که نیست از وجود خود نی گشتم تهی نیست از غیر خدایم آگهی چون که من من نیستم این دم ز اوست پیش این دم هر که دم زد کافر اوست گر چه قرآن از لب پیغمبر است هر که گوید حق نگفته کافر است بنابراین حقیقت بسم الله از هر شرابی گیرا تر است و نظامی حقیقت این معنی را اشاره کرده که نظامی جام وصل آن گه کنی نوش که بر یادش کنی خود را فراموش معنی بسم الله این است آن وقت در قرآن انواع شراب ها است شراب بسم الله این اولی اش است شراب زنجبیلی است که مولانا خورده بوده پر از نورانیت نه این شراب ها که دلشان را خوش می‌کنند می‌گویند بزن روشن شوی چه روشنایی است عین تاریکی آقا در غم و غصه فرو رفته می‌گوید بزن روشن آنهایی که 30 ، 40 سال از این شراب ها خوردند هیچ روشن شدند هیچ کس آمد به شما بگوید که من غم این عالم را با این از دلم بیرون کردم چون دارو آن‌ها این نیست یک شراب دیگر است اشتباه گرفتند این شراب شیطانی است شیطان اصلاً کارش دروغ است شما می‌خواهید غصه عالم را از دل اینها بیرون ببرید البته لازم دارید اما این نیست این شراب نیست بیا شرابی بخور که در کوثر نباشد بیا به بزم محمد مدام نوش مدام به ماه روزه جهودانه می‌مخور که به شر بیا به بزم محمد مدام نوش مدام خاصه آن باده که خم نویست نی می‌که مستی شبی است بنابراین شراب زنجبیلی است شهرابا طهورا است طهورا چیست صافی گشتن از خویش بخور می‌وا رهان خود را ز سردی که بد مستی به است از نیک مردی این یک شرابی است که اگر فقط بویش به مشام آدم بخورد غوغا کرده همین رنگش آدم ها را مست کرده نها که وارد معنا نشدند یکی از رنگ صافش ناقل آمد یکی از بوی دردش عاقل آمد یکی از جرعه ای گردیده صادق یکی از یک پیاله گشته عاشق یکی دیگر فرو برده به یک بار خم و خم خانه و ساقی و می‌خوار ظرفیتش این قدر زیاد است که تمام میخانه را به او دادند خورد شرابی که حق آمیخته جرعه آن در گل ما ریخته جامش اقبال و معرفت ساقی هیچ باقی نمانده در باقی هر چه بود به او دادند در آن شب معراج همه شراب ها را به او دادند یکی دیگر فرو برده به یک بار خم و خم خانه و ساقی و می‌خوار کشیده جمله و مانده دهن باز زهی دریا دل رند سرافراز ما می‌خواهیم از انواع این شراب هایی که در قرآن است یکی اش را بخوریم حرف نمی خواهیم بزنیم در شیراز سخنرانی بود درباره حافظ گفتم من نمی‌خواهم درباره حافظ سخنرانی کنم می‌خواهم یک شرابی حافظ آورده با هم بخوریم در لندن هم گفتم که من نه دانشمندم نه محققم یک سخنرانی داشتیم آن جا بر خلاف معمول کاغذ و نوشته و اینها را هم گذاشتم کنار گفتم من نمی‌خواهم حرف‌های خیلی مهمی بزنم مطالب پیچیده فلسفی عرفانی بگویم می‌خواهم یک شرابی از ایران آوردم از خم خانه مولانا این شراب را من این جا ساقی بشوم بدهم شما بخوردی از این باید خورد که تا نخوری ندانی آن مستی که در بن دیوار خوابیده بود محتسب در نیمه شب جایی رسید در بن دیوار مستی خفته دید گفت هان مستی چه خور دستی بگو گفت از آن خوردم که است اندر سبو یک کسی به مرحوم پدرم می‌گفت که شما چه می‌خوری که دائم مستی این خیلی برای ما گران تمام می‌شود ما هر وقت می‌آییم اینجا می‌بینیم که شما در یک حال وجد و مستی هستی خیلی گران تمام می‌شود گفت هان مستی چه خور دستی بگو گفت از آن خوردم که است اندر سبو گفت خود اندر سبو واگو که چیست گفت از آن که خورده ام گفت این خفی است گفت آنچه خورده ای آن چیست آن گفت آن چه در سبو مخفی است آن می گفت چه خوردی آن که در سبو است تو سبو چیه همان که خوردم دور می‌شد این سوال و این جواب ماند چون خر محتسب اندر خلاف گفت با او محتسب این آه کن مست هوهو کرد هنگام سخن گفت گفتم آه کن هو می‌کنی گفتم شادم تو از غم می‌زنی چون آه برای غصه است انسان وقتی به این کتاب می‌‌رسد دیگر غصه برایش نمی ماند ------------- غصه برای آنهایی است که باید بروند بخورند غصه برای عالم کثرت است آن که به عالم وحدت راه یافت شاد مطلق که --------- حضرت حق تعالی است وقتی به آن رسید دیگر غصه ای نمی‌ماند ای غم از این جا برو زان که سرت شد گرو زان که شب تیره را خواب مه یار نیست حلقه غین تو تنگ میمت از آن تنگ تر چون غم دو تا حرف است یکی غین و یکی میم هر دویش هم تنگ است حلقه غین تو تنگ میمت از آن تنگ تر تنگ مخواه تو را عشق خریدار نیست گفت گفتم آه کن هو می‌کنی گفتم شادم تو از غم می‌زنی آه از درد و غم و بیدادی است هوی هوی می‌کشان از شادی است این شراب را تا نخوری ندانی علت این که مولانا اسم کتابش را گذاشته فیه ما فیه یعنی در آن است آنچه در آن است ما باید این را بخوانیم . یک کسی در بیابان برخورد کرد به یک دزدی گفت هر چه داری بده دزد شروع کرد من زن و بچه دارم گفت ما هم زن و بچه داریم گفت صبح خانم گفته بی عرضه برو قافله ای بزن و بیاور گفت آخر چنین و چنان گفت ما هم همین مشکل را داریم ، زندگی آب ، برق ، تلفن ، گفت همه اینها را ما هم داریم گفت من یک نکته ای به تو بگویم این که از ما می‌خواهی بگیری پول دو روزت می‌شود ما چیز زیادی نداریم بیا من یک گنجی به تو نشان بدهم که همه عمر خیالت راحت باشد . گفت این حرف حساب است اگر راهنمایی کنی من کاری به تو ندارم گفت یک آیه ای است از قرآن که می‌فرماید وفی السما رزقکم وما توعدون قسم به آن چه که وعده داده شده است که روزی شما در آسمان است . گفتند آن دزد یک نعره ای زد این را هضم کرد نازل شد این آیه برایش سر به بیابان گذاشت و رفت . اگر جامعه بشری همین امروز همین یک دانه آیه را بفهمد تمام مشکلات عالم حل می‌شود ، برای این که تمام نزاع ها و جنگ ها برای این است که این روزی اش را زیاد کند دیگر ، کارخانه شان بیشتر شود توسعه پیدا کنند . تمام نزاعی که در دنیا است در داخل و خارج و هر چه مشکلات است در عالم برای همین یک کلمه است که ما قبول نداریم که روزی ما دست خدا است . بنابراین تقلب و دروغ و فریب پیش می‌آید تبلیغات باطل پیش می‌آید تمام اینها برای این است که ما فکر می‌کنیم با این راه ها می‌شود زیاد کرد قسم خورده که نمی‌شود زیاد کرد . بنابراین باید قرآن را بهره مند از آن آیه به آیه و جز به جز خواند یکی از بزرگان گفت که من وقتی می‌رسم به الرحمن بسم الله الرحمن‌الرحیم به رحیم نمی رسم رحمان یک باغ است می‌روم در آن باغ و چندین ساعت در آن باغ گردش می‌کنم رحمان چیزی نیست که همین طور شما بر زبان بیاورید و بگذرید . بنابراین از آن شراب ها که است و هر کدامش آن چنان مستی ایجاد می‌کند که سر و دستار نداند که کدام اندازه است ای خوش آن عاشق سر مست که در پای حبیب سر و دستار نداند که کدام اندازه است یکی شراب جاودانگی یک خبری به شما می‌دهد عم یتسائلون به گوش کسی نخورد اگر بخورد همه مست می‌شوند این خبر را هنوز نگرفتند از خبرگزاری‌ها همیشه خبری است که تازه است از تی اس الیوت پرسیدند که ادبیات و هنر چیست گفت ادبیات خبری است که هیچ وقت کهنه نمی‌شود هزار بار هم بشنوند باز خبر تازه است به ما گفته بودند که شما را یک موجودی به نام مرگ می‌آید می‌خورد مثل گرگ می‌‌ماند و تو را می‌خورد و ما هم نگران بودیم و هنوز هم همه نگران هستند یک رسولی آمد و خبر آورد که نه چه کسی گفته همچین چیزی نبا عظیم این است هر نفسی مرگ را می‌چشد شما هستید که مرگ را می‌خورید چون چشیدن خوردن است مرگ نیست که شما را می‌خورد شما اصلاً نمی‌گنجید در دهان مرگ مرگ یک تجربه ای است از تجربیات شما شما آن را می‌چشید و تجربه می‌کنید و از آن می‌گذرید با آن ملاقات می‌کنید بنابراین این شراب چقدر اهمیت دارد محتسبی بخواهد او را بگیرد شراب انس و دوستی ما تنهاییم در این عالم چه کسی با شماست هیچ کس با شما نیست پدر و مادر و زن و فرزند و همه می‌گذارند می‌روند 4 روز با شما هستند تازه آن موقع هم که با شما هستند در وجود خودشان هستند هیچ کس نمی‌تواند وارد وجود شما شود شما تک و تنها هستید در این عالم آن وقتی یک کسی می‌اید می‌گوید او با شماست این شراب حضور که آدم حس گند حضور دارد و هیچ وقت آدم تنها نیست چون معیت او غیر از معیت خلق است معیت او چنان است که از ما به ما نزدیک تر است و انواع شراب های دیگر که یکی اش شراب زیبایی است سعدی گفت من از شراب این سخن مست مشغول موعظه بوده در یک جایی که مستمعین خوبی هم نداشته حالا ما خوشبختانه همه اهل دل و ذوق هستند در جامعه بعلبک کلمه ای چند به طریق وعظ می‌گفتم با طایفه ای افسرده و دل مرده با راه از صورت به معنی نبرده دیدم نفسم در نمی‌گیرد و آتشم در هیزم تر ایشان اثر نمی‌کند دریغ آمدم تربیت ستوران و آیینه داری در محله کوران ولیکن در معنی باز بود و سلسله سخن دراز در معنی این آیت که خداوند می‌فرماید دوست نزدیک تر از من به من است این عجب تر که من از وی دورم چه کنم با که توان گفت که دوست در کنار من و من محجورم بعد سعدی می‌گوید که من از شراب این سخن من و فضبه قدح در دست که رونده ای در کنار مجلس گذر کرد یک سالکی که اهل دل بود اینها که نشسته بودند اهل نبودند که رونده ای در کنار مجلس گذر کرد و دور آخر در وی اثر و نعره ای زد که دیگران به موافقت او به خروش آمدند بنابراین شراب سخن می‌ـواند انسان را به جامه دران و به حال وجد و سنا و پایکوبی بکشاند شراب زیبایی از همه شراب ها قوی تر است وقتی که آن زنان مصر دعوت شدند و آن مادر را داد دستشان و ناگهان به یوسف گفت که از پشت پرده بیرون بیا ؟؟؟؟؟؟ وقتی دستشان را بریدند باید یک اخ می‌گفتند نگفتند و اصلاً غافل بودند از بریدن دستشان زیبایی می‌تواند انسان را آنچنان مست کند که تمام غم های عالم را فراموش کند به قول سعدی جمله غم های جهان هیچ اثر می‌نکند در من از بس که به دیدارت عزیزت شادم شراب زیبایی را دست کم نگیرید هنر را دست کم نگیرید هنر می‌تواند انسان را از غم فارغ کند یک چنین شرابی است قرآن را می‌شود به چشم ادبیات نگاه کرد آن وقت می‌بینید که تاج ادبیات جهان است نه از این جهت که ما مسلمانیم باید همه چیزمان بهترین باشد اول ایمان نداشته باشیم برویم ایمان پیدا کنیم اصلاً قرآن را شروع کنیم یک بار بدون ایمان بخوانیم چون ایمان قبلی که دارید شما همه را قبول می‌کنید آن ایمان برای شما نیست برای پدر و مادرتان است هر کسی باید خودش ایمان بیاورد برود دور عالم بگردد گفت آفاق را گردیده ام مهر بتان ورزیده ام بسیار خوبان دیده‌ام اما تو چیز دیگری دل من گرد جهان گشت نیابید مثالش به که ماند به که ماند به که ماند به که ماند به هیچ کس نماند هیچ کس در این مرتبه نیست به این درجه از کمال نیست از هیچ کتابی این قدر بهره و برکت به آدم نمی رسد و اگر شما در تمام ادبیات بگردید یک داستان کوتاه انتخاب کنید بهترینش را انتخاب کنید از چخوف و اینها که داستان کوتاه نویس بودند آن وقت بگذارید بغل داستان یوسف آن وقت رنگ می‌بازند همه شان چقدر لطایف در این 12 صفحه جمع شده خدا می‌داند یک داستانی 10 صفحه است و هر چه شما به عمقش می‌روید تمام نمی‌شود چقدر می‌شود راجع به آن حرف زد خدا می‌داند ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ چه درس ها و حکمت ها یک دوره فلسفه عرفان آنجا که وسط زندان نشسته یوسف زندان همین عالم است ناگهان می‌بینید زندان منظور همان زندان نیست یکی از خدمات ادبیات این است که همه چیز را نقد کرده و نسیه وجود ندارد شنیدی تو رخ نسیه ز قرص ماه تابنده قرص ماه تابنده نمی‌گوید برو فدا شب که این نقد است داستان یوسف برای قدیم نبوده که داستان شما است داستان فرعون هم داستان ما است داستان نمرود هم داستان ما است در تو نمرودی است در آتش نرو رفت خواهی اول ابراهیم شو ای عجب آن قصه احوال توست تو بر آن فرعون بر خواهی شد داستان ها همش داستان خودمان است هر چه که در قرآن است خطاب به شما است اصلاً .

[ جمعه ٢٢ دی ۱۳٩۱ ] [ ۸:۳٧ ‎ب.ظ ] [ جلیل اژدرپور ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Weblog Skin :.
درباره وبلاگ

مولای یا مولای انت المولا و انا العبد و هل یرحم العبد الا المولا...
نويسندگان
موضوعات وب
صفحات اختصاصی
امکانات وب